داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست
از شمع رخت محفلش افروختنی نیست
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ
ای برق! مزن!
خرمن ما سوختنی نیست
در طوف حریمش ز فنا جامهٔ احرام
کردم که این جامه به تن دوختنی نیست
یک دانه اشک است روان بر رخ زرین
سیم و زر ما شکر که اندوختنی نیست
در مدرسه آموخته های گرچه بسی علم
در میکده علمیاست که آموختنی نیست
خود را چه خود فروشی به دگر کس به،
ای دل!
بفروش اگر چند که بفروختنی نیست
گویند که در خانه دل هست چراغی
افروخته کندر حرم افروختنی نیست.
تقدیم به همه عزیزان جانباخته
نظرات
ارسال یک نظر